راستش را بخواهید جوانی من با مرشد و مارگریتا و شروع شد و خیلی زود تمام شد . خبر دردناک تر از این حرفهاست . دارم بزرگ می شوم . و این چیزی ست که به هیچ وجه نمی پسندم . این ها مهم نیست . نمی دانم . از همه تان چیزهای زیادی یاد گرفتم . عاشق شدن را ، خندیدن را ، دروغ گفتن را ، قد کشیدن را و ... این داستان این سالهای مرشد و مارگریتاست . دوستان دوست داشتنی ام با تمام شدن این وبلاگ نمی خواهم دوستی هایمان فراموش شود ...
محمد کسایی حرف قشنگی می زند ، او همیشه می گوید تو در دنیای واقعی تنها تر از این حرفها هستی . راست می گوید . در دنیای واقعی خیلی تنها هستم و دوستی به قول معروف مجازی را بسیار بیشتر دوست می دارم و حالا با ترک این دنیای کوچک مجازی باید بیشتر مراقب باشم
خنده دار است تمام عاشق شدنهایم خنده دار است تمام نوشته هایم خنده دار است تمام سادگی هایم آری ، خنده دار است کرگدن !
روزهای خوبی بود ... روزهای نازنینی بود ... گاه و بیگاه از این پسرک کوچک یادی کنید
[ پا در زنجیر ، پرواز می کنم ، با غمهای درون اوج می گیرم ، با شکست هایم به پیش می تازم ، با اشک هایم سفر می کنم ]
سبز باشید
فواد خاک نژاد - شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی