تبليغاتX
مرشد و مارگریتا - بعدازظهر يک‌شنبه با يک فنجان عکس + وبلاگ هک شده
وبلاگم هک شد . دوباره برگشتم به خانه ی قبلی ام . البته تا اطلاع ثانوی . نمی دانم حالم خیلی گرفته است . راست می گویند به هیچ چیز این دنیای مجازی نمی توان اعتماد کرد .

بعدازظهر است، نمي‌داني كجا مي‌توان دقيقه‌اي آرام گرفت. چيزي خورد و درد دلي كرد. جايي آرام پيدا مي‌كني. مي‌تواني از هر دري سخن بگويي. پشت سر دوستانت حرف بزني و حتي دوباره عاشق شوي. از پله‌هاي پاساژ كه پايين مي‌روي مدرنيته بودن فضا را نمي‌پسندي. با خودت مي‌گويي: آه، من از اين مدرنيسم متنفرم. اما وقتي پايت را به كافه مي‌گذاري با خود مي‌گويي در دل مدرنيسم مي‌تواني جايي پيدا كني كه هم مدرن باشد و هم آرامش بخش. اين جا ديگر از آن مدرنيسم فيلم‌هاي هاليوودي خبري نيست. شايد كه صداي راجر واترز را بشنويد كه ترانه « هي، تو » را مي‌خواند اما در عين حال آرامش وصف‌ناشدني به شما منتقل مي‌كند. اين جا يك كافه است. كافه‌اي مثل ده‌ها كافه ديگر در شهر تهران. چند تا صندلي دارد، چند ميز و موسيقي و بوي تند قهوه. اينجا كافه عكس است.
نوآم چامسكي مي‌گويد: بهتر است صاحبان كافه‌هاي تجاري بند و بساطشان را جمع كنند و بروند تاجر چوب شوند اما كافه دارهاي هنري را بسيار مي‌پسندم. حتي اگر ورشكست شدند مي‌توانند روي حساب بانكي ناچيز من حساب كنند.
 
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 14:12 توسط فواد خاک نژاد |