تبليغاتX
مرشد و مارگریتا
 
  ::آخرش يه شب ، ماه میاد بیرون ، از سر اون کوه ، بالای دره ، روی این میدون خم می شه خندون::
دیالوگ تک نفره

2
وقتی که من بچه بودم
پرواز یک بادبادک
می بردت از بامهای سحرخیزی پلک
تا نارنج زاران خورشید

وقتی که بچه بودم
خوبی، زنی بود که بوی سیگار می داد
واشکهای درشتش از پشت شیشه
با قرآن می آمیخت

آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه

وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود و
جیرجیرک شبها در خاموشی ماه آواز می خواند

وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد

آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
آه آن روزهای رنگین
آه آن فاصله های کوتاه

آن روزها آدم بزرگها و زاغهای فراق
این سان فراوان نبودند
وقتی که بچه بودم
مردم نبودند

آن روزها
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود

3

نوشته های پيشين
مهر 1385
شهریور 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
3

روزنامه نگاران
< >
3

دوستان
منیره عسکری
افشین کبیری
برون کا
عباس ریاضی
مهرو ملالی
شمین اصغری
پریسا پورطاهریان
نفسیه در استنفورد
عاطفه حبیبی

3

اینجاها می نویسم

وجدان زنو
روزنامه ی حیات نو
پندار
کانون زنان ایرانی
هادی تونز
ایران ما
هفت سنگ
روز آنلاین
سایتها
3

آمار وبلاگ از 25 دی ماه
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
3

تبلیغات


  RSS  

3
بدرود مرشد فروخورده ، بدرود مرشد بدون مارگریتا
دوستان دوست داشتنی ام . اگر با اصرار من به وبلاگ می آمدید . اگر از سر لطف و محبت به وبلاگم می آمدید و یا اگر به هزار بهانه ی دیگر به وبلاگم سر می زدید . دیگر تمام شد . مرشد و مارگریتا دیگر به روز نخواهد شد . داستان این نیست که حوصله ی وبلاگ نویسی را ندارم ، نه . اتفاقا این روزها بیش از حد به این خانه ی کوچکم نیازمندم اما راستش را بخواهید دیگر رمقی برای زندگی نمانده . تمام پستهای این وبلاگ برایم تک تک خاطره های این سالها را زنده می کند .

راستش را بخواهید جوانی من با مرشد و مارگریتا و شروع شد و خیلی زود تمام شد . خبر دردناک تر از این حرفهاست . دارم بزرگ می شوم . و این چیزی ست که به هیچ وجه نمی پسندم . این ها مهم نیست . نمی دانم . از همه تان چیزهای زیادی یاد گرفتم . عاشق شدن را ، خندیدن را ، دروغ گفتن را ، قد کشیدن را و ... این داستان این سالهای مرشد و مارگریتاست . دوستان دوست داشتنی ام با تمام شدن این وبلاگ نمی خواهم دوستی هایمان فراموش شود ...

محمد کسایی حرف قشنگی می زند ، او همیشه می گوید تو در دنیای واقعی تنها تر از این حرفها هستی . راست می گوید . در دنیای واقعی خیلی تنها هستم و دوستی به قول معروف مجازی را بسیار بیشتر دوست می دارم و حالا با ترک این دنیای کوچک مجازی باید بیشتر مراقب باشم

 خنده دار است تمام عاشق شدنهایم خنده دار است تمام نوشته هایم خنده دار است تمام سادگی هایم آری ، خنده دار است کرگدن !

 روزهای خوبی بود ... روزهای نازنینی بود ... گاه و بیگاه از این پسرک کوچک یادی کنید

[ پا در زنجیر ، پرواز می کنم ، با غمهای درون اوج می گیرم ، با شکست هایم به پیش می تازم ، با اشک هایم سفر می کنم ]

سبز باشید

 فواد خاک نژاد - شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی

+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 5:7 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
بعدازظهر يک‌شنبه با يک فنجان عکس + وبلاگ هک شده
وبلاگم هک شد . دوباره برگشتم به خانه ی قبلی ام . البته تا اطلاع ثانوی . نمی دانم حالم خیلی گرفته است . راست می گویند به هیچ چیز این دنیای مجازی نمی توان اعتماد کرد .

بعدازظهر است، نمي‌داني كجا مي‌توان دقيقه‌اي آرام گرفت. چيزي خورد و درد دلي كرد. جايي آرام پيدا مي‌كني. مي‌تواني از هر دري سخن بگويي. پشت سر دوستانت حرف بزني و حتي دوباره عاشق شوي. از پله‌هاي پاساژ كه پايين مي‌روي مدرنيته بودن فضا را نمي‌پسندي. با خودت مي‌گويي: آه، من از اين مدرنيسم متنفرم. اما وقتي پايت را به كافه مي‌گذاري با خود مي‌گويي در دل مدرنيسم مي‌تواني جايي پيدا كني كه هم مدرن باشد و هم آرامش بخش. اين جا ديگر از آن مدرنيسم فيلم‌هاي هاليوودي خبري نيست. شايد كه صداي راجر واترز را بشنويد كه ترانه « هي، تو » را مي‌خواند اما در عين حال آرامش وصف‌ناشدني به شما منتقل مي‌كند. اين جا يك كافه است. كافه‌اي مثل ده‌ها كافه ديگر در شهر تهران. چند تا صندلي دارد، چند ميز و موسيقي و بوي تند قهوه. اينجا كافه عكس است.
نوآم چامسكي مي‌گويد: بهتر است صاحبان كافه‌هاي تجاري بند و بساطشان را جمع كنند و بروند تاجر چوب شوند اما كافه دارهاي هنري را بسيار مي‌پسندم. حتي اگر ورشكست شدند مي‌توانند روي حساب بانكي ناچيز من حساب كنند.
 
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 14:12 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
 
کلیه ی حقوق وبلاگ مرشد و مارگریتا محفوظ و متعلق است به فواد خاک نژاد