تبليغاتX
مرشد و مارگریتا
دوستان دوست داشتنی ام . اگر با اصرار من به وبلاگ می آمدید . اگر از سر لطف و محبت به وبلاگم می آمدید و یا اگر به هزار بهانه ی دیگر به وبلاگم سر می زدید . دیگر تمام شد . مرشد و مارگریتا دیگر به روز نخواهد شد . داستان این نیست که حوصله ی وبلاگ نویسی را ندارم ، نه . اتفاقا این روزها بیش از حد به این خانه ی کوچکم نیازمندم اما راستش را بخواهید دیگر رمقی برای زندگی نمانده . تمام پستهای این وبلاگ برایم تک تک خاطره های این سالها را زنده می کند .

راستش را بخواهید جوانی من با مرشد و مارگریتا و شروع شد و خیلی زود تمام شد . خبر دردناک تر از این حرفهاست . دارم بزرگ می شوم . و این چیزی ست که به هیچ وجه نمی پسندم . این ها مهم نیست . نمی دانم . از همه تان چیزهای زیادی یاد گرفتم . عاشق شدن را ، خندیدن را ، دروغ گفتن را ، قد کشیدن را و ... این داستان این سالهای مرشد و مارگریتاست . دوستان دوست داشتنی ام با تمام شدن این وبلاگ نمی خواهم دوستی هایمان فراموش شود ...

محمد کسایی حرف قشنگی می زند ، او همیشه می گوید تو در دنیای واقعی تنها تر از این حرفها هستی . راست می گوید . در دنیای واقعی خیلی تنها هستم و دوستی به قول معروف مجازی را بسیار بیشتر دوست می دارم و حالا با ترک این دنیای کوچک مجازی باید بیشتر مراقب باشم

 خنده دار است تمام عاشق شدنهایم خنده دار است تمام نوشته هایم خنده دار است تمام سادگی هایم آری ، خنده دار است کرگدن !

 روزهای خوبی بود ... روزهای نازنینی بود ... گاه و بیگاه از این پسرک کوچک یادی کنید

[ پا در زنجیر ، پرواز می کنم ، با غمهای درون اوج می گیرم ، با شکست هایم به پیش می تازم ، با اشک هایم سفر می کنم ]

سبز باشید

 فواد خاک نژاد - شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی

+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 5:7 توسط فواد خاک نژاد |

وبلاگم هک شد . دوباره برگشتم به خانه ی قبلی ام . البته تا اطلاع ثانوی . نمی دانم حالم خیلی گرفته است . راست می گویند به هیچ چیز این دنیای مجازی نمی توان اعتماد کرد .

بعدازظهر است، نمي‌داني كجا مي‌توان دقيقه‌اي آرام گرفت. چيزي خورد و درد دلي كرد. جايي آرام پيدا مي‌كني. مي‌تواني از هر دري سخن بگويي. پشت سر دوستانت حرف بزني و حتي دوباره عاشق شوي. از پله‌هاي پاساژ كه پايين مي‌روي مدرنيته بودن فضا را نمي‌پسندي. با خودت مي‌گويي: آه، من از اين مدرنيسم متنفرم. اما وقتي پايت را به كافه مي‌گذاري با خود مي‌گويي در دل مدرنيسم مي‌تواني جايي پيدا كني كه هم مدرن باشد و هم آرامش بخش. اين جا ديگر از آن مدرنيسم فيلم‌هاي هاليوودي خبري نيست. شايد كه صداي راجر واترز را بشنويد كه ترانه « هي، تو » را مي‌خواند اما در عين حال آرامش وصف‌ناشدني به شما منتقل مي‌كند. اين جا يك كافه است. كافه‌اي مثل ده‌ها كافه ديگر در شهر تهران. چند تا صندلي دارد، چند ميز و موسيقي و بوي تند قهوه. اينجا كافه عكس است.
نوآم چامسكي مي‌گويد: بهتر است صاحبان كافه‌هاي تجاري بند و بساطشان را جمع كنند و بروند تاجر چوب شوند اما كافه دارهاي هنري را بسيار مي‌پسندم. حتي اگر ورشكست شدند مي‌توانند روي حساب بانكي ناچيز من حساب كنند.
 
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 14:12 توسط فواد خاک نژاد |