| مرشد و مارگریتا | پست الکترونيک | وجدان زنو | مقالات من | |||||||||||||||||||||||||
دیالوگ تک نفره
تبلیغات |
من گوسفند هستم !
از خانه به دوشی ام در سایتها خسته شدم . اما اتفاقهای خوبی مثل پندار باعث می شود تا خستگی هایت را فراموش کنی . مخصوصا اگر مریم را به پندار معرفی کنی و او هم تو را به همان جا .
با لطف نیما نادری عزیز من هم پنداری شده ام . سایتی ست که دوستش دارم و فکر می کنم که می توانم خودم را در جنبه ی دیگری از ژورنالیسم محک بزنم . ( اوهوک ! ) همین !
دیروز که داشتم برای حیات نو ، در مورد تخریب باغهای شهمیرزاد از رئیس یک اداره ی دولتی سئوال می پرسیدم آقا عصبانی شدند و فریاد زدند : شما روزنامه نگارا همتون یک (...) . وقتی که آبدارچی مرا بیرون انداخت صدای آقای رئیس را شنیدم که می گفت : گوسفند ! + نوشته شده در شنبه 29 بهمن1384ساعت 23:39 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
تو سیگار نمی خواهی ؟ گلدی !
کافی ست تا بخواهید سین سیتی شما را تسخیر کند . فیلم را بر اساس کمیک استریپ های فرانک میلر ساخته اند . البته سه کارگردان در این فیلم به چشم می خورند : فرانک میلر ، رابرت رودریگز و کوئنتین تارانتینو .
فيلم دارای سه اپيزود است که در شهری خيالی به اسم باسين می گذرند. در اپيزود اول پليسی به اسم هارتيگان، قرار است پس از ساليان طولانی خدمت بزودی بازنشسته شود اما او قصد دارد قبل از بازنشست شدن يک دختر بچه 11 ساله را از دست يک قاتل خطرناک آزاد سازد. در اپيزود دوم مردی زشت و قوی هيکل به اسم مارو عاشق فاحشه ای به اسم گلدی می شود اما يکروز که از خواب بر می خيزد متوجه می شود گلدی به قتل رسيده و صحنه جنايت هم طوری است که او را قاتل نشان می دهد . بنابراين مارو برای يافتن قاتلين واقعی دست بکار می شود. در اپيزود سوم فردی به اسم دوئايت که تحت تعقيب پليس است به فاحشه های شهر کمک می کند تا جسد پليسی را که ناخواسته سبب قتلش شده اند از پليس پنهان کنند اما يک گروه تبهکار اقدام به دزديدن دوست دختر دوئايت می کنند تا مانع اقدامات او شوند. شهر گناه یا همان سین سیتی را حتما ببینید . + نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 14:9 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
آه اگر آزادی سرودی می خواند
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک همچون گلوگاه پرنده يی هيچ کجا ديواری فروريخته بر جای نمی ماند. ساليان بسيار نمی بايست دريافتن را که هر ويرانه نشانی از غياب انسانی است که حضور انسان آبادانی ست همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده همچون زخمی همه عمر به دردی خشک تپنده به نغره یی چشم بر جهان گشوده به نفرتی از خود شونده ـ غیاب بزرگ چنین بود سرگذشت ویرانه چنین بود آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک کوچک تر حتا ازگلوگاه يکی پرنده! - حجت و الهام ، بدرود + نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 3:33 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
Out side the wall
بیرون دیوار
آنهایی که به راستی دوستت دارند تنها ، یا دو نفری برخی دست به دست و برخی دسته دسته بیرون دیوار بالاو پایین می روند دل های خونریز و هنرمندان پایداری می کنند و آنگاه که همه چیزشان را به تو دادند برخی تلو تلو می خورند و می افتند با این همه آسان نیست که سرت را به یک دیوار سخت لعنتی بکوبی این همانجایی نبود که ... آلبوم دیوار - پینک فلوید - ۱۹۷۹
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 12:17 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
امروز سالمرگ فروغ فرخزاد است و به همین دلیل مقاله ای نوشتم برای یکی از سایتهای ادبی به این نام : « فروغ یک شاعر سکسی بود » و همین باعث شد تا می خوردم فحش بشنوم از سردبیر آن سایت محترم . مقاله ام نگاهی بود به فروغ و مقایسه ای تفصیلی با شاعران زن در غرب. کسانی چون : سیلویا پلات . البته نگاهم و این تیتر به هیچ وجه بدین منظور نبود که او روسپی بوده یا تفکرات سکسی داشته و اتفاقا در مقاله ام هم به آن اشاره کردم . نگاهم تنها به سخن کانت بوده که نگاه و تفکر زنانه ی صرف را تفکری زیبا و سکسی دانسته . اما مثل این که از طریقی دیگر فحش شنیدم ... به هر حال سالمرگ فروغ که یکی از شاعران مورد علاقه ام است را گرامی می دارم ...
فردا روز جهانی داستان کوتاه است ... این اتفاق فرخنده را هم تبریک می گویم . + نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 3:9 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
روحی سو
دنبال آهنگ های « روحی سو » موزیسین بزرگ ترک هستم ... هر کس که سی دی یا کاستی از او دارد یا اگر می داند در کجای اینترنت می توان آهنگ هایش را دانلود کرد به من خبر بدهد ... مطمئن باشید که یک شکلات مرسی پیش من دارید . پی نوشت : وقتی در یاهو کلمه ی « روحی سو » را سرچ کردم فقط به یک مورد بر خوردم ! + نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 0:7 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
ماریا . ماریا
این آهنگ را دوست دارم / البته همه بر می گردد به خاطراتم / یکی از آن کاستهای قدیمی سونی / گمش کردم / علیرضا فایل آهنگ را برایم پیدا کرد/ این آهنگ اشاره ای به یکی از کارهای کارلوس سانتانا دارد / دوستش دارم / چقدر طفره می روم !
ماریا ماریا او مرا در غرب این داستان به یاد می آورد همچنان که در لوده بازی اسپانیایی قد می کشد او این گونه زندگی می کند : درست مثل ستاره های سینما ماریا ماریا او در شرق لوس آنجلس فاتحه ی عشق را می خواند همراه با صدای گیتار . آری . آری کارلوس سانتانا می نوازد دزدی را بس کن ! دیگر شلیک نکن ... ثروت زیادی را پیدا می کنی که ثروتمندی به جا گذاشته ( وقتی که آن گوشه را می کنی ) فقری که فقیری به جا گذاشته سه میکرون ماریا
... در صندوق پستی ام نامه ای منقضی شده تنها کسی خواسته بگوید که تو را قبلا دیدم صدایی می آید : Ahora vengo mama chola mama chola Ahora vengo mama chola Ahora vengo mama chola mama chola Ahora vengo mama chola من می گویم کلید (لا) رنگی شده و خیابانها کم کم دارند گرم می شوند آبی هم نیست که بتوانیم روی آتش بریزیم Mi canto la esperanza و من در آسمان دنبالش می گردم و امید می بندم به روزهای بهشتی ! Ahora vengo mama chola mama chola Ahora vengo mama chola ماریا تو می دانی که عشق منی هر وقت که بادها می وزند من تو را حس می کنم آب و هوا با هم هم آغوشی می کنند درست مثل ما ؛ من و تو + نوشته شده در جمعه 21 بهمن1384ساعت 22:24 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
جوابی برای بزرگمهر شرف الدین
وبلاگ یا وبلاگ ، مساله این است بزرگمهر عزیز ؛ نمی دانم چه حسی در من باعث شد تا این جوابیه را برایت بنویسم . همانطور که خود می دانی جوابیه ها معمولا برای تکذیب یا رد سخنانی می آید یا برای تقدیر از خبری دورغ که به مذاق بعضی ها خوش آمده . اما دلیل من هیچ کدام از دو دلیل بالا نیست . نوشتن جوابیه برای کسی که با اکثر حرفهای کسی دیگر موافق است بسار دشوتر است . اما چیزی که برایم دغدغه های ذهنی می آفریند کلی نگری ان در مورد تمام وبلاگ نویسان است . تو تمام وبلاگها را به ده دسته تقسیم کرده ای و برای هر کدام نظریه هایی را ارائه دادی که احساس می کنم یک سو نگرانه است . البته می دانم که این همه جار و جنجال پیرامون مقاله ی ( من از این وبلاگها ، این وبلاگهای لعنتی متنفرم ) حاصل یک انتقام جویی بی ثمر است که نمونه اش را در جوامع شبه مردن مشرق زمین زیاد می بینیم اما ارائه ی چهره ای نخبه نما از خود و فرار از مشغولیت های ذهنی ام پیرامون مقاله ات ، برایم امکان پذیر نیست . 1. در لید مطلبت نوشته ای : ( من نمی دانم در وبلاگ نویسی چه لذتی نهفته است که میلیون ها نفر ، صدها ساعت از وقت خود را پشت کامپیوترهایشان مب گذرانند تا نوشته هایی را بنویسند و صفحه بندی کنند که هیچ کس زحمت خواندن آنها را هم به خودش نمی دهد ) لذت ؛ بزرگمهر ، لذت حتما وجود دارد . حالا چه نوع لذتی ، آن چیزی است که باید از هر وبلاگ نویسی جویا شد . انسان از ابتدای تاریخ بر پایه ی لذت زنده بوده . رفع نیاز در انسان ایجاد لذت می کند . اسطوره برای انسان ایجاد لذت می کند . حضور خدا برای برای بشر آرامش بخش بوده و این آرامش لذت بخش است . برق انداختن چرخهای جگوار نیز ( حتما ) به انسان لذتی ناب می دهد . پس وبلاگ نویسی ( چه برای دوست یابی ، چه برای بازی های نوستالژیک و چه برای خودنمایی ) برای وبلاگ نویسان لذت بخش بوده و هست که آنها را ترغیب به ادامه نوشتن وبلاگ شان کرده است . چرا این لذت را از خودمان دریغ کنیم ؟ 2 . نوشته ای که وبلاگ ها حتی سر موتورهای جستجو هم کلاه گذاشته اند و برای بدست آوردن مطلبی خاص ، صفی طویل از وبلاگهای به درد نخور جلوی چشمانت ظاهر می شود . اما چه بسا همین وبلاگها بسیار موثر تر از سایتهای خبری ، اقتصادی و ... باشد . یادم می آید در مقاله ای با نام « شب به خیر ، بغداد » یادی از یک وبلاگ نویس عراقی کردی و وبلاگش را به عنوان یک منبع خبری در دل اتفاق نام برده ای . ( امیدوارم درست یادم مانده باشد و بعدا یخه ام را نگیری )نمی دانم خاطرات زلاتا فیلیپویچ از بوسنی را خوانده ای یا نه . او روایتی ناب از اتفاقات بوسنی در زمان جنگ ارائه می داد که دید هیچ ژورنالیستی تا این حد نمی توانسته تکان دهنده باشد . اما همین خاطرات زلاتا پنج سال پس از پایان جنگ بوسنی منتشر شد . با نام دفترچه خاطرات زلاتا . آیا به نظرت وبلاگ ها نمی توانند یک دفترچه خاطرات آن لاین باشند ؟ ( حق با توست ، اهمیتی ندارد که وبلاگ نویسان دیشب چه خورده اند اما اگر در بین هزار وبلاگ نویس یک زلاتا پیدا شود آیا ارزشش را ندارد ؟ ) 3. بزرگمهر عزیز ، سوال دیگری دارم . آیا وبلاگها تاثیر گذار نیستند ؟ این مافیای وبلاگ ها که تو مطرحشان می کنی بعضی جاها تاثیر گذاری فراوان هم داشته است . بگذار مثالی بزنم ؛ بر می گردم به دو سال پیش . نگار مفید در وب گردی هایش به وبلاگ شب شکن و با یک بیمار سیستریک فایبروسیسی به نام مهرانه آشنا می شود و به واسطه ی شغلش ( روزنامه نگاری ) مشکل مهرانه را در سطح وسیعتری مطرح می کند و پس از چاپ مشکل مهرانه در مجله ، وبلاگ نویسان دست به کار می شوند و با همان کامنت های معروف ! خیلی ها را از مشکل مهرانه با خبر می کنند و امروز می بینیم که مهرانه در پاریس تحت درمان است . راستی بزرگمهر ، آشنائی مان در روز جشن مهرانه را که از خاطر نبرده ای ؟ بزرگمهر عزیز ، می توانم در دراستای نشان دادن سودمندی وبلاگ ، برایت مثال فراوان بیاورم . اما تصور می کنم همین چند مثال کافی بود . در مورد دسته بندی ده گانه ات هم حق را به تو می دهم اما با تصور استثنائات برای هر بند . می دانی که در جامعه ی امروز ، هر کس حاصل گفتمان محیط خویش است و فکر نمی کنم جامعه ی ما پتانسیل ارائه ی صد در صد نخبه را داشته باشند و باز تکرار می کنم با تصور چند استثناء برای هر دسته ، حرفهایت را کاملا قبول دارم . با این تذکر که به هیچ وجه من را در گروه استثنائات قرار نده ، این را جدی گفتم . راستی ورودت به جمع وبلاگ نویسان را تبریک می گویم . همیشه دوست داشتنی باشی . فواد خاک نژاد + نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 17:23 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
من می ترسم
من می ترسم آقای سردبیر ... شما نمی ترسید ؟
چراغ ها خاموش می شوند / ببخشید که این یادداشت را نوشتم / می ترسیدم / دلم گرفته بود / دیشب خواب هواپیماهای جنگی را دیدم / خب ، چه کار کنم ؟ / من می ترسم ، شما نمی ترسید ؟ + نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 15:48 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
کنترل + اف 5
بزرگمهر شرف الدین دوست داشتنی ، وبلاگش را با نام جالب توجه Ctrl+F5 راه اندازی کرده است . بزرگمهر تصمیم دارد با سلاح وبلاگ به جنگ وبلاگ نویسان ، نه بهتر است بگویم وبلاگها برود . خب ، این اصلا بد نیست . اما یادداشتی در یکی از پستهایش نوشته بود که مرا به این تصمیم وا داشت که به جنگ تفکر در حوزه ی وبلاگ با بزرگمهر بروم . بزرگمهر نوشته : «
برای وبلاگ نویسها متاسفم که در ماهی که گذشت در جواب مقالهای تند و طنزگونه جز حرفهای غیرمنطقی حرف دیگری نداشتند که بزنند. برای وبلاگنویسها متاسفم چون حتی بر سر موضوعی که هویت بنیادین آنها را تهدید میکرد هم نتواستند یک بحث ساده راه بیندازند. برای وبلاگ نویسها متاسفم چون مدام از سرکوبشدگی لابه میکنند اما در جواب انتقاد کاری جز پتک به دست گرفتن از دستشان برنمی آید. »
ابتدا تصمیم داشتم که یادداشتی حسابی بنویسم و در یکی از همین روزنامه های اینترنتی منتشرش کنم که حسابی سر و صدا کند . اما بهتر دیدم با وبلاگم جواب بزرگمهر را بدهم . بزودی یادداشتم را در همین وبلاگ جمع و جورم منتشر می کنم . اما یک مشکلی وجود دارد و آن این است که من با اکثر حرفهای بزرگمهر در این زمینه موافقم . حالا ببینیم چه می شود . « نفیسه در استنفورد » برای تبریک تولدم و ورود به بیست سالگی ام ، بیست بار تولدم را در کامنتهایم تبریک گفت و جالب است که بزرگمهر جوابیه ی من را در وبلاگش گذاشته و جایتان خالی کلی هم مسخره کرده است . من هم با دیدن کامنتم کمی خجالت کشیدم : «یکی بود که به موضوع بحث مربوط میشد (خوشبختانه کمی در حمایت از من) و دیگر نظرها حول لینک دادن و لینک گرفتن بودند، مثال: «نفیسهی دوست داشتنی نمی دانی چقدر خوشحالم کردی و من چقدر از دست تو خندیدم . نمیدانم خوبیات را چگونه جبران کنم . واقعا ممنون. به مامی تان هم بگو که چه روز قشنگی به دنیا اومدن .» شاید وقت این باشد که «ما» وبلاگنویسهای بفهمیم کارکرد وبلاگ، کمی با اس.ام.اس فرق میکند. »
لیلی نیکونظر در روزنامه ی اقبال شماره ی نود و نه یادداشتی نوشته بود و یک پیش بینی تلخ . در شماره ی 190 روزنامه ی ایران ما ، یادداشتی بر یادداشتش نوشته ام که فکر کنم فردا منتشر می شود . برای امروز کافیه ! + نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 13:6 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
فاجعه - داستانی دیگر
فاجعه
برای تنهایی های وارطان اشکهای دیشبش را پاک می کند ، حمام می کند ، چای دم می کند ، چای می خورد ، البته برای کارهایش هیچ ترتیبی قائل نمی شود . شاید اول چای بخورد و بعد حمام کند . اما حتما اولین کارش ، پاک کردن اشکهای دیشبش است . طبق معمول ساعت هفت ، سر کار می رود . منشی را دید می زند و با خود فکر می کند : کی می توانم ترتیب این یکی را بدهم ؟. نامه های اداری را زیر و رو می کند ، چای می خورد و در ذهنش ترتیب منشی را می دهد . ناهار می خورد ، کار می کند ، کار می کند .
منشی می گوید : « ساعت چهار است » باید برگردد . بی هدف خیابانها را زیر و رو می کند ، برای چند نفر ترمز می زند اما طبق معمول نتیجه ای نمی گیرد . به خانه بر می گردد . چند دقیقه ای Spice platinum تما شا می کند . کافکا می خواند ، شام می خورد . روی همان کاناپه ی همیشگی می نشیند و ده دقیقه گریه می کند و در تخت خواب - قبل از این که خوابش ببرد - با خود فکر می کند : « عجب فاجعه ای ، فردا سی و پنج ساله می شوم » فواد خاک نژاد + نوشته شده در شنبه 15 بهمن1384ساعت 14:58 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
ترانه ی اندوه بار سه حماسه
گاهی وضع روزمره گی بیش از حد وخیم می شود . که دیگر آدم نمی داند تکلیفش چیست ! دیشب از ساعت سه تا چهار فقط به مانیتوز زل زده بودم .
-------- مجموعه دوم اشعار مریم پالیزبان عزیز در پندار منتشر شده که بد نیست بخوانیدش ! ---------- دیوانه ی این شعر شاملو ام که به عمران صلاحی نازنین تقدیم کرده :
اينو يکي ميگُف
که سر ِ پيچ ِ خيابون وايساده بود.
که در آيينه به قدمت ِ خويش بنگرد
يا از لبخنده و اشک يکي را سنجيده گُزين کند.» اينو يکي ميگُف
که سر ِ سهراهي وايساده بود.
حتا آنقدر که بگويد
براي چه دوستات ميدارد.» والاّهِه اينام يکي ديگه ميگُف:
سرو ِ لرزوني که راست
وسط ِ چارراه ِ هروَرْ باد
وايساده بود. ---------------
انشالله بزودی دات کام می شوم و قالبم هم تکمیل تر . اصلا نمی دانم امروز چرا اومدم پای این وبلاگ لعنتی ! شما می دانید؟ + نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 16:9 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
بوي بد !
مهرداد دستت درد نکند . این لباس به تن مرشد و مارگریتایم دیگر دائمی ست . لباسی که مال خود خودش است . اگر زیاد گشاد است یا زیاد تنگ است بگویید تا مهرداد لطف کند و دستی به سر رویش بکشد ... خودمانیم قالب بدی نشده ها !
---------- پرونده ی ایران به طور غیر رسمی به شورای امنیت رفت . این جاها بوی خوبی نمی آید ... ---------- مطلبی نوشته ام در مورد فمینیسم گرایی ظاهری که در کانون زنان ایرانی منتشر شده است . مقاله ام را می توانید اینجا بخوانید . --------- نازمریم پدربزرگش را از دست داد . تنها می توانم با او ابراز همدردی کنم . ناز مریم عزیز ، غم آخرت باشد + نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 5:40 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
Oh Lord, you've got to win
قطار اسپانیایی آرام بین « گوالدکویر» و « سویل » حرکت می کند
و در سیاهی شب ، در سوت مرگ می دمد و مردم از حرکت آرام او وحشت دارند . و حالا بسیار دورتر از محل این اتفاق ، خدا و شیطان مشغول شطرنج بازی هستند . شیطان هنوز با فریب و کلک ، روحهای بیشتری را می دزدد و خدا تنها می خواهد بهترین باشد و من فریاد می زنم :« خدایا ببین . تو باید پیروز شوی . خورشید دارد می رود و شب طلوع می کند . ترن دارد نزدیک می شود . آه ، روح من نیز روی این ریل است . آه ، خدا تو باید بازی را ببری » از ترانه ی Spanish Train اثر : کریس د برگ
بدجوری رفته ام تو نخ موسیقی ، روزهایم این گونه می گذرد . Waiting For A Miracle از لئونارد کوهن ،In Death Car از ایگی پاپ ، همین اسپانیش ترین کریس دی برگ که چون نصفه شب است کل ترجمه ام از این ترانه را اینجا تایپ کنم و یا به تماشای آب های سپید ژیوان گاسپاریان و علیزاده و ... --------------- تصمیم گرفته ام کمی آدم شوم ، نمی شود ! نه ؟ می خواهم این بار رسما دور همه خط بکشم . بی خودی سر خودم را شلوغ کردم پس خودم چه ؟ --------------- امروز در فرهنگسرایی که پاتوقم است ، مردی که اتفاقا از همکارانم در صدا و سیما ( در زمان عصر جاهلیت ) بود ، مرا دید . آمده بود مصاحبه بگیرد . با میکروفن آمد جلویم و گفت : فواد بیا یه خورده خالی ببند . گفتم : در مورد چی ؟ گفت : همین انقلاب !
+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 4:10 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
یک داستان دیگر
تغییر شال مسئله ی بسیار مهمی است . هفده سال پیش بود که پدربزرگم با شال سیاهش خودش را خفه کرد . اصلا چرا دور بروم ؟ همین پدرم ، وقتی اتوبوس به ته دره سقوط کرد همه مردند اما او زنده مانده بود . اما باز شال سیاهی به در گیر کرده بود و در باز نمی شد و همین باعث مرگش شد ؛ دایی تعریف می کرد . چند سالی بود که یادم رفته بود تا وقتی که هدیه ی تولدم را باز کردم . باز هم مطمئن شدم که شال مسئله ی بسیار مهمی است . مادر به من یک شال سیاه هدیه داده است . خیلی چیزها دارد تغییر می کند ، این را احساس می کنم .
فواد خاک نژاد
عکس : مهکامه امروز که داستانم را گذاشتم دیدم خزه هم منتشر کرده است . لینک این داستان در خزه
یک سری از مقالاتم را روی نت جمع کرده ام و روی این آدرس گذاشته ام Foaad Find . ممنون می شوم اگر نگاهی بیندازید . + نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384ساعت 17:4 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
مهتاب پاریسی
وقتی ساعت پنج صبح باشد و باران ببارد و کلی کار سرت ریخته باشد بهترین کار این است که هدفونت را در گوشت بذاری و Parisienne Moonlight گوش کنی و مست شوی و کار بهتر این است که ترانه ی آهنگ را هم ترجمه کنی که بتوانی فردا بهانه ای برای آپ دیت کردن وبلاگت داشته باشی .
ترانه ی Parisienne Moonlight از آلبوم Judgement گروه آناتما : مهتاب پاریسی اصل آهنگ را هم می توانید از اینجا دریافت کنید.
مهتاب پاریسی
احساس می کنم که می شناسمت اما نمی فهمم چه می گویی ,و نمی فهمم که چرا ولی می بینم که تو هم احساسم می کنی و با من می گریی می خواهی برایم بمیری می دانم که به تو نیاز دارم تو را می خواهم از همه ی دردها خلاص می شوم با تو تو باطن داری نمی توانی پنهان شوی من می دانم ، توامتحانت را پس داده ای نمی دانی تا کی می مانی تو توانستی درونم را ببینی و حالا تو را ترک می گویم نمی خواهم که از پیشت بروم دستم را بگیر تا از همه ی دردها رها شوم روحم را نگه دار فراموش نمی شوی تو ومن می دانم که برای درک احساسم آزمایشت را پس داده ای
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 22:35 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
داستان یک مرد نیمه مرده
ف . ع . خ دوست داشتنی ، ممنونم که به وبلاگم سر زدید . دوست تر داشتم داستانهایم را در وب سایت های دیگری منتشر کنم یا مثل آزاده عصاران صفحه ای مخصوص برای آنها در وبلاگم باز کنم . اما با کمال میل یکی از داستانهایم را اینجا می گذارم و امیدوارم دلمشغولی هایتان اجازه دهد چند دقیقه ای وقت صرف کنید و این داستان را بخوانید :
داستان یک مرد نیمه مرده ! در انزوا چه کسی خواب آفتاب ديد « خسرو گلسرخی » فضای خالی پشت سر ! بزرگترین فوبیای زندگی اش است . شاید حق دارد . اگر تو هم بودی این حس به تو دست می داد که هر لحظه ممکن است یک نفر از پشت بیاید و خفه ات کند . یا بگوید : « از جات تکون نخور ! » و آخرین نفس کالیبرش را در مغزت خالی کند . اگر تو بودی نمی ترسیدی ؟ خب ، شاید این مزخرفات همیشه یخه ی تو را بگیرد . اما داستان این یکی کمی فرق دارد . این بیچاره همیشه می ترسد . حتی خواب برایش مجالی نیست که از این ترس لعنتی فرار کند . خوابهای او هم ترسناک است . همیشه خواب می بیند که پای سردش از توی دمپایی در می آید و می رود روی یک چارپایه ی چوبی و همان موقع است که از خواب می پرد . طفلی روزنامه نگار است . یعنی شغلش روزنامه نگاری است . اما بیچاره همیشه بیکار است . آدم تنبلی نیست اما جبر زمانه می خواهد که او همیشه بیکار باشد . بی خیال بابا ! برای روایت یک شخصیت که انقدر مایه نمی گذارند . بگذارید بروم سر اصل داستان : دقیقا صبح روز بیست و هفتم ماه پیش بود که تلفن دستی ام زنگ زد . گوشی را برداشتم و قبل از اینکه چیزی بگویم گفت : « تهدید شدم » خب این چیزها برای او کاملا عادی بود . تهدیدها را می گویم . حتما دوباره باز خواب دیده بود یا شاید بقال سر کوچه ی شان گفته بود اگر سر ماه بدهی ات را ندهی دمار از روزگارت در می آورم . حدسم هم درست بود هم نه ! خواب دیده بود که وقتی با نازلی – همسرش – به شمال رفته است چند مرد با قایق می آیند و او را به وسط دریا می برند و در تاریکی شب ولش می کنند در وسط دریا و او هم بدون هیچ تعارفی غرق می شود . به او گفتم : « این دفعه مدنی برخورد کرده اند » با لحنی که ترس رویش سرسره بازی می کرد گفت : « احمق ! این دفعه با دفعه های دیگه فرق داره . مگه نمی دونی چند وقته خوابهای من درست تعبیر می شه » راست می گفت . دو هفته قبل از آن ماجرا خواب دیده بود که گربه ی عمه اش می میرد و مرد . یا چند روز بعد خواب دید که خواهر زاده اش دندان درد دارد و دندان خواهرزاده اش افتاد . اما این یکی خیلی دراماتیک تر از این حرفها بود . برای این که کمی از آن دمقی بیرون بیاورمش گفتم : « زندگی زیر آب حال می دهدها ! دیگر کسی مزاحمت نمی شود . خزر هم که کوسه ندارد . می توانی دست زن و بچه ات را بگیری و بروی ته آب و یک زندگی خوب را ادامه دهی . دریا بهترین جا برای پیک نیک و رسیدن تو به یک آرامش کامل است » چیزی نگفت و تلفن را قطع کرد . تا مدتی از او بی خبر بودم تا این که دیروز از او نامه ای دریافت کردم . توی نامه نوشته بود : «جایت خالی ؛ زیر آب نه می توان فریاد زد ، نه عاشق شد ، نه مقاله نوشت اما این زیر زندگی خیلی راحت است » دوست داشتم بیست سالی کوچکتر بودم تا در جواب نامه اش – مثل شازده کوچولو – می نوشتم : « این آدم بزرگها هم آدمهای عجیبی هستند » یک روز سرد پائیزی - ظهیر الدوله - فواد خاک نژاد + نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 15:43 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
ارتباطی پراکنده
به مریم ( پالیزبان ) گفتم چرا شعرهایت را روی نت نمی گذاری ؟ کمی سوال پیچم کرد که مخاطب دارد یا نه و از این حرفها . گفتم لا اقل می دانم از چاپ کتاب با تیراژ ۲۰۰۰ تا بیشتر بازدید کننده دارد . پندار را به مریم پیشنهاد کردم و امروز خوشحالم کارهایش را در پندار می بینیم . با نام « یادداشتهای برلین » که قرار است به صورت هفتگی منتشر شود .
کارهای مریم را می توانید اینجا ببینید = یادداشتهای برلین ... مربوط :مصاحبه ام با مریم پالیزبان در مورد شعرهایش + نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 12:44 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
امروز اینجا اعتماد ملی نیامد . صاحب کیوسک روزنامه فروشی گفت : درشو تخته کردن ! خوشبختانه هنوز خبری در این مورد در اینترنت ندیدم و نیامدن اعتماد ملی به اینجا را به حساب پخش بدش می گذارم . ولی خدایی روزنامه ی خوبی ست .
... به سلامتی الان چند روزی است که بی بی سی فارسی فیلتر شده . دمت گرم دولت جدید ! ... چند روزی است که با این شعر شاملو حال می کنم : با ما گفته بودند : احمد شاملو-شکفتن در مه ... یک سری از داستانهایم را قرار است خزه به صورت اینترنتی منتشر کند ... این خزه را دوست دارم ، خیلی دوست داشتنی است ، از آن بیشتر آقای ایوبی .
+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 22:1 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
|
||||||||||||||||||||||||
کلیه ی حقوق وبلاگ مرشد و مارگریتا محفوظ و متعلق است به فواد خاک نژاد |
|||||||||||||||||||||||||