| مرشد و مارگریتا | پست الکترونيک | وجدان زنو | مقالات من | |||||||||||||||||||
دیالوگ تک نفره
تبلیغات |
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
از : پرستو دوکوهکی ، هادی حیدری ، مهناز عادلی ، آیدا عزتی ، چند تا از دوستانم در چلچراغ ، بر و بچه های محله مون و دوستان دیگه ای که مرگ مادربزرگم رو تسلیت گفتند تشکر می کنم .
ـــــــــــ آیدا گفت : من از موقعي كه با خودت و وبلاگت آشناشدم يادم نمياد كه اين قدر بهم ريخته باشي . و وبلاگت رو به روز نكني . آره آیدا به هم ریخته ام . بیشتر از اونی که فکرشو بکنی . نه فقط به خاطر مرگ مادر . نه ، اون تنها بهانه ای بود که همه ی این به هم ریختگی ها دوباره یادم بیاد . اما باید مقاومت کرد نه ؟ منصور ضابطیان یه روز حرف قشنگی بهم زد : گفت . هر اتفاقی برای هر کسی می افته . مهم اینه که چه طوری به اون اتفاق نگاه کنی . منصور راست می گه : سلام . ـــــــــــ انشالله ، بزنم به تخته ، گوش شیطون کر ، چش شیطون کور، پنج شنبه در گودبای پارتی خاتمی خواهم بود که با جشن چله چلچراغ همزمان برگزار می شود . خیلی دلم برای بچه های چلچراغ تنگ شده . ـــــــــ دوباره دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم ، سالینجر را خواندم . عجب کتابی است . اگرمن هم نویسنده ی این کتاب بودم صد سال سیاه از خانه ام بیرون نمیامدم . + نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 15:59 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
I Feel Bad I Feel Sad
مادر بزرگ مرد ، بهتر بگم مادر مامان . سخت است . همه چیز . بیشتر از همه از گریه زاری های مادر .
خیلی سخت است . ــــــــــــــــ امروز خانه ی مان غم و غصه بود . به خاطر همین نه حال داشتم تلویزیون ببینم نه رادیو فردا گوش کنم . می آیم این ها را بنویسم که مرجان می گوید یک هواپیما سقوط کرده پر از خبرنگار . لینک خبر را باز می کنم . وای بر من ! علیرضا برادران نازنین هم در هواپیما بوده . وای ! صد هزار مرتبه وای !
ـــــــــــــــ ۵ سال پیش در نمایشنامه ی پارودی رومئو و ژولیت ( رو + لت ) دیالوگی داشتم به این مضمون : اگه بخت ما بخت بود قدمون اندازه ی درخت بود . همین ! + نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت 22:48 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
I Have a dream
مامور کنترل پرسید : پاسپورت لطفا .
می دانید که نباید همراهتان جسم فلزی داشته باشید . می توانم بدانم در چمدانتان چه دارید ؟ - من یک ر و یا دارم + نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1384ساعت 20:0 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
دو روایت از دیروز
۱.
بالاخره دیروز توانستم خودم را به جلسه ی وبلاگ نویسان با دکتر معین برسانم . داستان خیلی مسخره است . من دو ماه پیش در همان ساختمان با هادی حیدری مصاحبه کردم اما دیروز حدودا بیست دقیقه داشتم دنبال همان ساختمان می گشتم . بعد از این که دو ساعتی در کافی شاپ خانه ی هنرمندان ایران چایی خوردم به جلسه رفتم . واقعا نمی دانم در مورد جلسه چه باید بنویسم ! خب ، بگذارید این جوری شروع کنم . لذت بخش ترین قسمت جلسات دیروز دیدن دوستان دیده و ندیده ام بودند . خیلی ها را دیدم . کسوف ، میرزا پیکوفسکی ، آزاده 7 ، دفترچه ی بی مخاطب ، بدون ویرایش و خیلی های دیگه ...
اما داستان جالب تر این بود که تا آخر جلسه معلوم نشد قرار است چیکار کنیم ! همه پیشنهادهایی دادند که فقط یادداشت شد ! تنها بحثی که به نتیجه این شد که اکیپ وبلاگ نویسان هرچند یه بار دور هم جمع شوند . خب ، این هم به نوبه ی خود خوب است . حدودا ۳۰-۳۵ نفر بودیم . بازتاب های جالبی در مورد جلسه ی دیروز در وبلاگهای بلاگرهای حاضر وجود دارد . از جمله بازتاب یکی از پیشنهادهایی که دیروز در جلسه مطرح کردم . دیروز گفتم بد نیست که بچه های بلگر سازماندهی شوند در سایتی چیزی و بعد مثال زدم . مثالم جمع شدن وبلاگ نویسان در مجله ای مثل : مرحوم کاپوچینو یا روزنامه نگاران جوان در مجله ای مثل چلچراغ بود . اما یکی از دوستان وبلاگ نویس به نام امیر حسین صاحب وبلاگ وب گشت در مورد پیشنهاد من نوشته : «راستش بهتر است بگویم جلسه در بعضی از مواقع بیشتر شبیح بود به نمایش تبهر بعضی از دوستان در امر پاچه خواری و در جایی دیگر تبلیغ برایه مجله زرد و سیاه چهلچراغ ، مجله ای که تنها نوشته های آقای رها قابل خریدنش کرده بود وگرنه حتی جنس کاغذهایش انقدر نا مرغوب است که به درد شیشه پاک کردن هم نمی خورد و بر رویه شیشه خش می اندازد ... » به هر حال از این فید بک دوستم ممنونم و اشاره کنم که غلط املایی ها در نظر این دوست تقصیر من نیست . من نوشته ی او را بدون واسطه کپی کردم . بخش دیگری از این جلسه ( البته بگم بعد جلسه ) که خیلی بهم حال داد ۵ دقیقه صحبت خصوصیم با خود دکتر بود . نمی دانم چرا بعضی از سیاسیون فارغ از فعالیتهای سیاسی شان انقدر دوست داشتنی اند . یکی دیگرشان همین هادی خانیکی .
۲. دیروز ژوکوند را دیدم . با خواهرش و دوستش ! نمی شد حرف زد . یعنی می شد . اما نمی شد . به سرعت با هم خداحافظی کردیم . اما من نفهمیدم که ژوکوند خوشحال بود یا غمگین ! از محافل سیاسی بیشتر از این نمی شد انتظار داشت ! به هر حال من حرفهایم را زدم یکی را بفرستید حرفهایم را سانسور کند . حینف هم گزارشی نوشته که کامل است و به وبلاگهای دیگر که در این مورد نوشته اند لینک داده . ... و یه مصاحبه ی جالب از فریده ی غائب که با پرستو دوکوهکی انجام داده که می توانید اینجا بخوانید : اینجا ! + نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 21:41 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
1
فردا به جلسه ی وبلاگ نویسان می روم . خوشحال می شوم ببینمتان .
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 20:44 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
م.م
به اینجا دعوت شدم نمی دانم می رسم بروم یا نه . اگر شما رسیدید بیایید .
دفتر ارتباطات ---- ممیز هم رفت
+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت 20:26 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
...وروزی
خسته ام ،داغونم
نه حال مقاله نوشتن دارم ، نه داستان و حتی دوست دارم یه جوری از زیر فیلمم هم در برم . دلتنگی های گذشته ام به سراغم آمده . نوستالژی های دوست داشتنی ام . اما فکر کردن به آنها دیوانه ام می کند + نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 21:56 توسط فواد خاک نژاد
|
.....................................................................................................
|
||||||||||||||||||
کلیه ی حقوق وبلاگ مرشد و مارگریتا محفوظ و متعلق است به فواد خاک نژاد |
|||||||||||||||||||