تبليغاتX
مرشد و مارگریتا
 
  ::آخرش يه شب ، ماه میاد بیرون ، از سر اون کوه ، بالای دره ، روی این میدون خم می شه خندون::
دیالوگ تک نفره

2
وقتی که من بچه بودم
پرواز یک بادبادک
می بردت از بامهای سحرخیزی پلک
تا نارنج زاران خورشید

وقتی که بچه بودم
خوبی، زنی بود که بوی سیگار می داد
واشکهای درشتش از پشت شیشه
با قرآن می آمیخت

آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه

وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود و
جیرجیرک شبها در خاموشی ماه آواز می خواند

وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد

آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
آه آن روزهای رنگین
آه آن فاصله های کوتاه

آن روزها آدم بزرگها و زاغهای فراق
این سان فراوان نبودند
وقتی که بچه بودم
مردم نبودند

آن روزها
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود

3

نوشته های پيشين
مهر 1385
شهریور 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
3

روزنامه نگاران
< >
3

دوستان
منیره عسکری
افشین کبیری
برون کا
عباس ریاضی
مهرو ملالی
شمین اصغری
پریسا پورطاهریان
نفسیه در استنفورد
عاطفه حبیبی

3

اینجاها می نویسم

وجدان زنو
روزنامه ی حیات نو
پندار
کانون زنان ایرانی
هادی تونز
ایران ما
هفت سنگ
روز آنلاین
سایتها
3

آمار وبلاگ از 25 دی ماه
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
3

تبلیغات


  RSS  

3
اين شمارش معكوس براي اعدام زني است كه به او مي گوييم ميم.عين چون ‏آبرو برايش مهم است.‏
اين شمارش معكوس براي اعدام زني است كه به او مي گوييم ميم.عين چون ‏آبرو برايش مهم است.‏ (1)

او براي برگشتنش از پاي چوبه دار به قدم هاي ما نياز دارد.‏ (2)

او براي دفاع از حيثيتش دستش به خون كسي آلوده شده و حالا طبق يكي از ‏همين قوانيني كه مي دانيم و مي دانيد يا بايد پاي چوبه دار برود يا ديه كامل ‏يك مرد مسلمان را بپردازد كه البته تا امروز بخشي از آن تامين شده است.‏

حالا مانده 15 ميليون تومان و همت من و تو.‏ به نظر تو 15ميليون تومان براي نجات جان يك انسان خيلي كم است يا ‏خيلي زياد؟

فكر مي كنيم اگر قرار به دست و آستين بالا زدن همه ما باشد جمع كردن ‏اين رقم كاري ندارد. تو چه فكر مي كني؟ كافي است تو خواننده اين چند خط ‏تصميم بگيري به اندازه اي كه ميتواني كمك كني. راه و چاهش را همين ‏پايين مي نويسيم.‏

راهنماي يك كمك انسان دوستانه در سه گام:

‏1-از اين فهرست نزديكترين شعبه بانك پارسيان را پيدا كن:
http://www.parsian-bank.com/FARSI/about_offices_branches_f.php

‏2-يك فيش واريز به حساب جاري از كارمند بانك بگير.

‏3-مبلغ مورد نظرت را به اين حساب واريز كن:‏
‏ حساب جاری 0100023402003 – بانک پارسیان- شعبه کریمخان – موسسه راه ‏توانمند زیستن

هموطنان خارج کشور می توانند به همان حساب که حساب ارزی هم هست پول واريز کنند، و يا از طريق Paypal با استفاده از کرديت کارد کمک های خود را پرداخت کنند:

  

اين شمارش معكوس براي اعدام زني است كه به او مي گوييم ميم.عين چون ‏آبرو برايش مهم است.‏

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 18:8 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
مسعود

هادی تونز- فواد خاک نژاد
foaaad@gmail.com

اگر تا به حال به سمنان ( برای مدت چند روز ) سفر کرده باشید متوجه می شوید که این شهر کویری فاقد
هر گونه امکانات فرهنگی و هنری ( از جمله سینمای به روز - گالری - نمایشگاه دائمی ) است و به جز یک فرهنگسرا و یک دفتر حوزه هنری برای تجمع هنرمندان مکان دیگری وجود ندارد . در این فقدان هنر در سمنان حوزه ی هنری این شهر اقدام به برگزاری نمایشگاهی از آثار کاریکاتوریست ، مسعود شجاعی طباطبائی کرده است . برگزاری این نمایشگاه و ورک شاپ های کاریکاتور و حضور او در سمنان همه بهانه ای شد تا با او به گفتگو بنشینم . گفتگوی هادی تونز با مسعود شجاعی می خوانید :



هادی تونز : از سایت ایران کارتون  شروع کنیم ، چطور شد که ایران کارتون شروع به کار کرد؟
شجاعی : سایت ایران کارتون ، شش سال پیش با هدف این که کاریکاتور ایران را در معرض دید همه ی مردم جهان قرار دهد  و به نوعی کاریکاتور ایران را بین المللی کند ، شروع به کار کرد . سایت با همکاری مادی و معنوی 8-7 نفر از بچه های کاریکاتوریست به تدریج به جلو پیش رفت و با برگزاری مسابقات مختلف که با حمایت سازمان فرهنگی ، هنری شهرداری تهران برگزارشد ، بیش از پیش شناخته شد .


هادی تونز : در سایت ایران کارتون چه خبر است ؟
شجاعی : ما در سایت ایران کارتون به معرفی هنرمندان کاریکاتوریست می پردازیم و نگاهی هم به جریانات روز کاریکاتور ایران و جهان داریم . اهداف دیگر سایت برگزاری مسابقات مختلف در زمینه ی کاریکاتور است و بخش جدیدی هم که به سایت اضافه شده است بخش انیمیشن های فلش ( flash ) است با این دید که کاریکاتور با اضافه کردن عنصری به نام جان بخشی تبدیل به انیمیشن می شود .


ادامه ...

+ نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 1:32 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
قرطی !!!
این مطلب را آقایی در پاسخ به انتقاد من از خانمی دیگر برایم کامنت گذاشته که باید در لید این مطلب بنویسم : بدون شرح!

نویسنده: حامد شکوری شنبه 22 مرداد1384 ساعت: 2:35

هی . بچه قرطی . اگه فقط یه باره دیگه نسبت به فرزانه مرادی و سایر دوستان من بی احترامی به خرج بدی . . . می کنم . دهنت سرویسه فهمیدی . ما ها کسانی هستیم که در راه ادبیات بی همه چیز شدیم . پس بهتره با بی همه چیزا طرف نشی مخصوصا با من ! . من بچه ی جوبم سوسول ! این گه خوردنای اضافی به دهن تو نیومده . کاش یاد می گرفتی به امسال فرزانه مرادی ها احترام می ذاشتی حداقل به خاطر اینکه در راه ادبیات فکر می کنند و زحمت می کشند . حق . adabformat.persianblog.com

 

( توضیح : کلمات امسال ( امثال ) و قرتی ( قرطی ) را داشته باشید تا ببینید چه کسانی در راه ادبیات بی همه چیز می شوند !
+ نوشته شده در شنبه 22 مرداد1384ساعت 17:51 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
آستین
خدایا...

من نبودم ...

دستم بود ...

تقصیر آستینم بود........

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 15:16 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
شیش
دهنم تبدیل به اتوبان همت شد تا این شماره در بیاید ولی بالاخره در آمد ...

نشریه ی منفی شماره ی 6

با مطالبی از : سید ابراهیم نبوی - محمد علی ابطحی - هادی حیدری - سجاد صاحبان زند - نازمریم شیخها - فواد خاک نژاد - مونا خاتمی - هادی دوست محمدی

دم همه ی دوستان علی الخصوص داور نبوی ، آقای ابطحی و سجاد و هادی عزیز گرم که با همه ی کارهاشون من رو تنها نذاشتند تو این پرونده ... آقا ای ول

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 13:52 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
کنفوسیوس یا باقالی پلو ، مسئله این است !
کنفوسیوس یا باقالی پلو ، مسئله این است !
فواد خاک نژاد
foaaad@gmail.com
تا به حال در این تلویزیونهای خارجی دیده اید که یک بنده خدا را بر می دارند و روی صندلی می نشانند ( به زور ! ) و از او هی سئوال می پرسند؟ حالا حکایت ماست . البته نه من کریستین امانپور هستم و نه کا، تونی بلر ! آقای کا آقای کا است دیگر ! مشهورترین شخصیت کمیک استریپ امروز ایران که مانا نیستانی آن را خلق و با ماجراجویی هایش 3 کتاب منتشر کرد .البته او همپای رقبای دیگری در ایران بود که آنها را پشت سر گذاشت مانند دلمه شخصیت ابداعی بزرگهر حسین پور. ولی آقای کا هم اکنون به بازارهای جهانی می اندیشد و مطمئن است که روزی به پای گارفیلد یا حتی تن تن می رسد ! البته من می دانم که در پی شهرت نیست و حالا که خودم فکر می کنم ، می بینم در شهرت جهانی او کمی ( و حتی خیلی ) اغراق کردم !
اگر می بینید این مصاحبه کمی از حالت مصاحبه های معمول در آمده ، به این دلیل است که خودمان خواستیم این طوری شود ( توجیه را داشتید ؟ ) بهر حال این است حاصل سی دقیقه مصاحبه ی داغ و جنجالی با آقای کا !
    
فواد خاک نژاد : اول خودتون رو معرفی کنید .
کا : من کا هستم ، نویسنده و شاعر .
فواد : همین ؟
کا : دیگه چی لازمه ، سن یا ماه تولد ؟
فواد : بهر حال مردم می خوان بیشتر باهاتون آشنا بشن .
کا : من متولد ناکجا آباد هستم . فکر می کنم مادرم برام شناسنامه نگرفته ، پس سنم رو نمی دونم ولی حدود چهل سالمه .
فواد :  به نظرتون توضیحاتتون کافی بود ؟
کا : دیگه نمی دونم چی باید بگم . من مثل تام کروز و گلزار حاشیه های جذاب ندارم .اگه خواننده های اطلاعات بیشتری می خوان باید به کتابام مراجعه کنند .
فواد :نه دیگه ، نشد ، شما دارید علنا برای کتابتون تبلیغ می کنید .

ادامه را در هادی تونز ببینید ...

+ نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 23:10 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
قصه ی ما راست بود - فواد خاک نژاد - منفی

برای نوشتن این یادداشت دچار ابهامات فراوانی شدم . طرح این پرونده برای تقدیر از محمد خاتمی پنجمین رئیس جمهور ایران بود اما من باز هم دچار ابهام بودم چون خاتمی در دوران فعالیت خود هم نکته ی مثبت داشت و هم نکته ی منفی . به راستی در این پرونده باید به کدامشان بپردازیم ؟ آیا باید مانند خیلی ها اسیر احساسات می شدیم و چون دوران خاتمی به پایان رسیده بود باید فقط از او تقدیر می کردیم و فقط از نکات مثبت اش می گفتیم و یا باید با نگاهی وسیع تر به فعالیت های خاتمی نگاه می کردیم ؟

خاتمی هر چه کرد یا نکرد پدید آورنده ی موجی از آگاهی های سیاسی و فرهنگی در کشور بود . خاتمی هر چه کرد یا نکرد با مردم صادق بود و حرفش را رک و راست با مردم در میان می گذاشت .

خاتمی مردم را هم وارد عرصه ی سیاست کرد ، جوانان را آگاهی داد و به آنان فهماند که این بار واقعا ( واقعا" ) می توانند در سر نوشت کشور سهیم باشند .

خاتمی توانست به بعضی ها بفهماند که سنگ اندازی هایشان دیگر کارساز نیست و مردم ( تا حدی ) به شعور سیاسی رسیده اند . مردم می خواستند به دریا بزنند تا تر شوند ، می خواستنند شاد شوند ، از ستم آزاد شوند .

[ پریا هیچی نگفتن ، زار و زار گریه می کردن پریا . مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ] *

خاتمی نمی خواست خود پدید آورنده ی یک اپوزیسیون باشد چون رئیس جهور بود و یک رئیس جمهور نباید [ ...] . اما خواست با آقایان صحبت کند تا آنها هم اسیر جریان شوند ، آنها هم درگیر اصلاحات شوند ... نمی دانم چرا ولی همیشه برایم چنین برخوردی با یک مخالف عجیب بوده است . شعار اول خاتمی این بود : زنده باد مخالف من !

[ خب ، پریای قصه ، مرغای پر شیکسه ، آبتون نبود ، نونتون نبود ، چایی و قلیونتون نبود ؟ کی بتون گفت که بیاین دنیای ما ، دنیای واویلای ما ، قلعه ی قصه تونو ول بکنین ، کارتونو مشکل بکنین ؟ ]

اما باید به خاتمی حق داد . کار کردن و اصلاح کردن بسیار مشکل است . آن هم در ایران امروز ، وقتی که اکثر مردم ما هنوز اسیر سنت ها و تابوهایی هستند که دست از سرشان بر نمی دارد . فعالیت در این فضای بسته واقعا مشکل است :

[ دنیای ما عیونه ، هر کی می خواد بدونه . دنیای ما خار داره ، بیابوناش مار داره ، هر کی باهاش کار داره ، دلش خبر دار داره . دنیای ما یزرگه ، پر از شغال و گرگه ]

شاید ما هم پرتوقع بوده ایم ، شاید چیزهایی می خواستیم که از عهده ی او خارج بود . اما ما رستگاری می خواستیم ، ما هوای تازه می خواستیم ( منظورم آن هوای تازه ی معروف نیست ! ) می خواستیم به یک آزادی برسیم به یک ...

[ شرابه رو سر کشیدم ، پاشنه رو ورکشیدم، زدم به دریا تر شدم . از آن ورش به در شدم ]

می خواستیم بخوانیم :

[ دلنگ دلنگ شاد شدیم ، از ستم آراد شدیم ، خورشید خانوم آفتاب کرد ، کلی برنج تو آب کرد ]

اما این هشت سال هر چه بود پایان یافت . با تمام خوشی ها و بدی هایش . با همه ی 18 تیرها و گنجی ها و آقاجری هایش . با همه ی NGO ها و گفتگوی تمدنهایش .اما هنوز باید زنده بود . هنوز باید ...

[ بالا رفتیم دوغ بود ، قصه ی بی بیم دروغ بود ، پایین اومدیم ماست بود ، قصه ی ما راست بود . قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش نرسید . هاچین و واچین زنجیر و ورچین]

* شعر پریا از احمد شاملو ( الف . بامداد )

- این یادداشت در ویژه نامه خاتمی هفته نامه منفی هم چاپ می شود ...

+ نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 15:38 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
بد نبود
امروز و دیروز تهران بودم ... والله ... بد نبود ... کرج هم رفتم به خاطر جلسه ی تحریریه ی دادار . والله ... بد نبود ... مقادیری چرت و پرت گفتیم و رفت پی کارش ... همین ...  از بچه های دادار خ.شم میاد ... احتمالا مخشون رو می زنم میارمشون تو منفی ...

+ نوشته شده در شنبه 15 مرداد1384ساعت 23:49 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
ای بابا
شماره ی پنج نشریه ی منفی هم منتشر شد ...

نمی دانم وقتی حال دوستانم گرفته است حال من هم ...

ناز... مورد نظر در دسترس نمی باشد .

+ نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 3:12 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
یه شب ماه میاد ...

آخرش یه شب ماه میاد بیرون ... از ته اون کوه ... بالای دره

+ نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 11:14 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
عکسها ور می زنند
این عکسهای دیروز است ... خانه ی هنرمندان ایران - نمایشگاه تصویر سال

عکسها : من

با تشکر از همراهی صمیمانه ی موبایل نیلوفر

هفت چنار - عباس کیارستمی

اکبر گنجی در عکس

گالری تجربه و عکسهای روی زمین

مانا نیستانی و حسن کریم زاده بر دیوار ( راس چی کلف ؟ )

+ نوشته شده در شنبه 8 مرداد1384ساعت 0:15 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
تصویر سال
دیروز خانه ی هنرمندان بودم و نمایشگاه تصویر سال که می دانم سیف الله صمدیان برای برگزاریش خیلی زحمت می کشد ... عکسها خوب بود ... فضا خوب بود ... هفت چنار کیارستمی خوب بود ... اگر دلتان گرفته است و حوصله ی هیچ کس را ندارید دیدن نمایشگاه را از دست ندهید ( حتما تنها به نمایشگاه بروید ؟؟؟!!!)

+ نوشته شده در جمعه 7 مرداد1384ساعت 2:46 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
اینجا نخبه ها بیداد می کنند !
اینجا نخبه ها بیداد می کنند !

فواد خاک نژاد
foaaad@gmail.com
گرمای وحشتناک این روزهای تهران را که حسن کریم زاده به مایکروفر تشبیه می کند را در نظر بگیرید تا برایتان تعریف کنم این روزها دوروبرمان چه اتفاقات عجیبی رخ می دهد !
چند روز پیش در حوالی کریمخان در حال قدم زدن بودم که گرما امانم را بریدو مجبور شدم ساعتی را به فضای نسبتا خنک کافی شاپ نشر ثالث پناه ببرم .
دقایقی بیشتر از حضورم در آنجا نمی گذرد که مردی را می بینم با شال و پالتو و کلاه و پوتین که جلویم سبز می شود . از تعجب نزدیک است شاخ در بیاورم . با خودم می گویم شاید گرمازده شدم و این باعث شده که واقعیات را درست نبینم ...

ادامه در هادی تونز

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 0:45 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
مهکامه 3 - شال های آرام
صب زود ، وقتی که باد ، تو کوچه صداش میاد ، میرم و فوری درو وا می کنم ... داد می زنم : آی نسیم سحری ... یه دل پاره دارم چن می خری؟

مهکا و ناز

این عکس ، عکس شال دو دوست است ، هم می دانم و هم نمی دانم کجایند .

یکی را عاشقم و دیگری را شاید چون خواهر دوست دارم ...

پس شما کجائید؟

+ نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 2:10 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
مهکامه 2 - آخه گوش کن ستاره آی ستاره
امشب دومین شب است که تا صبح بیدارم به خاطر دیدنت ، و دومین شب است که نمی بینمت . تا این را نوشتم آمدی ... حالا نمی دانم چه بگویم ... نمی دانم ...

مال من است

+ نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1384ساعت 4:1 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
مهکامه 1 - هنوز عصرای جمعه چه بارونی می باره
ساعت پنج صبح ... سیگارهایم تمام شده ... داریوش همچنان روی اعصابم پاتیناژ می رود ... اگر چه من به چشم تو کم ام ، قدیمی ام ، گمم ... آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم .

بی انصافی ... دارم به جمله ات فکر می کنم ... بی انصافم ... نامردم ... کثیفم ... مگر عاشقی جز این هاست ؟ عاشقت بودم ... می گویم خر ... می خندی ... گریه می کنم ...

خوابت می آید ... خوابم نمی آید ... سیگارهایم تمام شده اند ... نسکافه هم ... متهمم می کنی ... فرار می کنم ... با خودم می گویم که تو راست می گویی ... به رویت نمی یاورم ...

باورم نمی شود ... یعنی قرار است تمام شود ... تمام می شود ... تمام می شود ... تمام می شود ...باورم نمی شود ... در و دیوار را نگاه می کنم ... پیانو ... کتابخانه ...باران... اینجا همه چیز دارد ... اما نه ... کم دارد ... همیشه تو را کم دارم ...

مه ... مه ... می بینی حتی نمی توانم صدایت کنم ...

آخ دلم تنگ شده ... دلم تنگ شده برای این که فریاد بزنم ... خره دوست دارممممممممممم

+ نوشته شده در شنبه 1 مرداد1384ساعت 7:33 توسط فواد خاک نژاد |
.....................................................................................................
 
کلیه ی حقوق وبلاگ مرشد و مارگریتا محفوظ و متعلق است به فواد خاک نژاد